آموزشاستارتاپ و کسب‌وکار نوپا

درس ۴ از ۲۴۰، فروشگاه و کسب‌وکار آنلاین، حدود ۳۰ دقیقه خواندن

استارتاپ‌ها از کجا آمدند

جواب کوتاه

استارتاپ به شکل امروزیش از سیلیکون ولی (Silicon Valley) اومده، منطقه‌ای در جنوب سان‌فرانسیسکوی کالیفرنیا. اونجا از دهه‌ی ۱۹۴۰ و ۵۰ چهار چیز کنار هم جمع شد: دانشگاهی که دانشجوها رو به ساختن شرکت تشویق می‌کرد، صنعت الکترونیک و تراشه، پول تازه‌ای به اسم سرمایه‌ی خطرپذیر، و فرهنگی که شکست رو عیب نمی‌دونست. از اون به بعد، موج به موج، با کامپیوتر شخصی، اینترنت، موبایل و حالا هوش مصنوعی، این شکل کار به همه‌ی دنیا رسید.

۱۹۳۹

یه گاراژ، ۱۹۳۹

داستان استارتاپ‌ها رو معمولا از یه گاراژ کوچیک شروع می‌کنن. سال ۱۹۳۹، توی شهر پالوآلتو در کالیفرنیا، دو تا دوست به اسم بیل هیولت و دیوید پکارد، که تازه درسشون توی دانشگاه استنفورد تموم شده بود، توی گاراژ خونه‌ای که اجاره کرده بودن یه کار کوچیک راه انداختن: ساختن دستگاه‌های الکترونیکی برای اندازه‌گیری صدا. اسمش رو از فامیل خودشون گذاشتن: HP.

پشت این دو نفر، یه استاد بود به اسم فردریک ترمن (Frederick Terman). ترمن دلش نمی‌خواست دانشجوهای خوبش بعد از درس برن شرق آمریکا و کارمند شرکت‌های بزرگ بشن؛ تشویقشون می‌کرد همون‌جا، کنار دانشگاه، شرکت خودشون رو بسازن، و گاهی خودش کمکشون می‌کرد. همین فکر ساده، یعنی «دانشگاه کنار شرکت‌های تازه»، یکی از ستون‌های اون چیزی شد که بعدها سیلیکون ولی صداش زدن.

اون گاراژ امروز یه جای تاریخی ثبت‌شده‌ست و بهش می‌گن «زادگاه سیلیکون ولی». البته یادتون باشه، این داستان شروعه، نه همه‌ی ماجرا؛ پایین‌تر می‌گیم چرا گاراژ بیشتر نماد شد تا واقعیت.

سیلیکون ولی کجاست و چرا اونجا

«سیلیکون ولی کجاست» یکی از سوال‌هاییه که زیاد جستجو می‌شه. سیلیکون ولی یه شهر نیست؛ یه منطقه‌ست در جنوب خلیج سان‌فرانسیسکو در ایالت کالیفرنیای آمریکا، شامل چند شهر مثل پالوآلتو، مانتین‌ویو، سانیویل و سن‌خوزه. اسم رسمی روی نقشه نداره؛ اسمیه که مردم روش گذاشتن.

خب چرا اونجا؟ چرا نه یه شهر دیگه؟ چون چهار چیز اونجا کنار هم جمع شد، و هر کدوم بی بقیه کافی نبود:

  1. دانشگاه. استنفورد و دانشگاه‌های اطراف هر سال آدم‌های تازه و دانش تازه بیرون می‌دادن، و مثل ترمن، دانشجوها رو به ساختن تشویق می‌کردن.
  2. صنعت. از جنگ جهانی دوم به بعد، صنعت الکترونیک و بعد تراشه اونجا قوی شد و یه عالمه مهندس جمع شدن.
  3. پول خطرپذیر. آدم‌ها و شرکت‌هایی پیدا شدن که حاضر بودن روی کارهای خیلی پرخطر پول بذارن، در برابر سهم.
  4. فرهنگ. شکست عیب نبود؛ کسی که یه شرکت ساخته و شکست خورده بود، باز می‌تونست شرکت بعدی رو بسازه، و آدم‌ها راحت از یه شرکت به شرکت دیگه می‌رفتن و تجربه‌شون رو با خودشون می‌بردن.

این چهار تا هنوز هم وقتی یه شهر یا کشور می‌خواد استارتاپ‌هاش زیاد بشن، همون چیزهاییه که باید باشه. توی درس کارآفرینی چیست بهش گفتیم «اکوسیستم».

۱۹۴۶

اولین پول خطرپذیر

تا اون موقع، اگه یه نفر می‌خواست یه شرکت تازه و پرخطر بسازه، پولش رو از کجا می‌آورد؟ بانک‌ها به کار پرخطر بی‌درآمد وام نمی‌دادن، و پولدارها معمولا روی کارهای مطمئن سرمایه می‌ذاشتن. یعنی یه جای خالی بزرگ وجود داشت.

سال ۱۹۴۶، یه استاد دانشگاه هاروارد به اسم ژرژ دوریو (Georges Doriot) با چند نفر دیگه، شرکتی ساختن به اسم American Research and Development که معمولا اولین شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر مدرن شمرده می‌شه. کارش این بود: پول جمع کنه و روی شرکت‌های جوون و پرخطر بذاره، در برابر بخشی از سهمشون. سال ۱۹۵۷ روی یه شرکت کامپیوتری جوون به اسم DEC سرمایه گذاشت که سال‌ها بعد ارزشش صدها برابر شد. همین یه برد، به همه نشون داد این مدل کار می‌کنه.

از اینجا یه مدل تازه‌ی پول متولد شد که اسمش سرمایه‌ی خطرپذیر (Venture Capital) شد: سرمایه‌گذار می‌دونه بیشتر سرمایه‌گذاری‌هاش از دست می‌ره، ولی یکی دو تا برد خیلی بزرگ همه رو جبران می‌کنه. درس سرمایه‌گذار خطرپذیر این مدل رو کامل باز می‌کنه.

۱۹۵۷

هشت نفر و یه شجره‌نامه

یکی از مهم‌ترین داستان‌های این تاریخ مال سال ۱۹۵۷ئه. یه دانشمند معروف به اسم ویلیام شاکلی، که توی ساختن ترانزیستور نقش داشت، یه شرکت تراشه در همین منطقه راه انداخته بود و چند تا از بهترین مهندس‌های جوون رو آورده بود. ولی کار کردن باهاش سخت بود، و هشت نفر از مهندس‌هاش تصمیم گرفتن جدا بشن و شرکت خودشون رو بسازن.

اون موقع این کار خیلی عجیب بود، و بهشون لقب «هشت خائن» (Traitorous Eight) دادن. با کمک یه سرمایه‌گذار به اسم آرتور راک و پول یه شرکت دیگه، شرکت فرچایلد سمی‌کانداکتر (Fairchild Semiconductor) رو ساختن. ولی مهم‌ترین اتفاق بعدش افتاد:

طی سال‌های بعد، آدم‌های فرچایلد یکی‌یکی جدا شدن و شرکت‌های خودشون رو ساختن، و آدم‌های اون شرکت‌ها هم بعدا شرکت‌های تازه‌تر. به این شرکت‌ها می‌گن «بچه‌های فرچایلد» (Fairchildren). معروف‌ترینشون اینتل (Intel)ه که سال ۱۹۶۸ دو نفر از همون هشت نفر ساختنش. یعنی یه شرکت، مثل یه درخت، ده‌ها شاخه‌ی تازه داد.

این الگو، یعنی آدم‌هایی که توی یه شرکت یاد می‌گیرن و بعد شرکت خودشون رو می‌سازن، تا امروز موتور سیلیکون ولیه. برای شما هم درسی داره: کار کردن توی یه استارتاپ خوب، یکی از بهترین راه‌های یاد گرفتن ساختن استارتاپ خودتونه.

دولت هم بود، فقط کمتر دیده می‌شد

داستان سیلیکون ولی رو معمولا فقط با گاراژ و نابغه‌ها تعریف می‌کنن، ولی یه بازیگر بزرگ دیگه هم بود: دولت آمریکا. توی جنگ جهانی دوم و بعدش در دوره‌ی جنگ سرد، ارتش و سازمان‌های دولتی آمریکا پول خیلی زیادی خرج تحقیقات الکترونیک، رادار، موشک و فضا کردن. خیلی از اولین مشتری‌های تراشه‌های فرچایلد و هم‌دوره‌هاش، همین برنامه‌های نظامی و فضایی بودن؛ مشتری‌ای که حاضر بود برای تراشه‌ی کوچیک و سبک، پول خیلی زیاد بده.

اینترنت هم همین‌طور شروع شد. سال ۱۹۶۹ یه شبکه‌ی آزمایشی به اسم آرپانت (ARPANET) با پول یه سازمان تحقیقاتی وزارت دفاع آمریکا چند تا دانشگاه رو به هم وصل کرد، و سال‌ها بعد از دل همین شبکه، اینترنت امروزی بیرون اومد. یعنی چیزی که بعدا هزاران استارتاپ روش ساخته شد، اول با پول عمومی و برای تحقیق ساخته شده بود.

درسش برای امروز چیه؟ اینکه استارتاپ‌ها معمولا روی چیزهایی ساخته می‌شن که یکی دیگه، با پول و صبر زیاد، پیش‌تر ساخته. دانشگاه، تحقیقات پایه و زیرساخت عمومی، زمینه‌ای‌ان که بذر استارتاپ توش جوونه می‌زنه.

اسم «سیلیکون ولی»

«سیلیکون ولی یعنی چه؟» سیلیکون (Silicon) یه عنصره که ماده‌ی اصلی ساختن تراشه‌های الکترونیکیه، و ولی (Valley) یعنی دره. چون این منطقه پر از شرکت‌های تراشه‌سازی شده بود، سال ۱۹۷۱ یه روزنامه‌نگار به اسم دان هافلر (Don Hoefler) توی یه نشریه‌ی تخصصی الکترونیک، یه سری مقاله با همین اسم نوشت و اسم رواج پیدا کرد.

جالبه که امروز خیلی از شرکت‌های سیلیکون ولی اصلا تراشه نمی‌سازن؛ نرم‌افزار، اینترنت و هوش مصنوعی دارن. ولی اسم موند، و حالا خیلی جاها از «سیلیکون ولی» به معنی «هر جایی که پر از استارتاپه» استفاده می‌کنن.

چرا بوستون جا موند

یه سوال جالب: دهه‌ی ۷۰ میلادی، اطراف بوستون، دور جاده‌ای به اسم «مسیر ۱۲۸» (Route 128)، هم یه منطقه‌ی قوی فناوری بود؛ کنار دانشگاه‌های خیلی معروف، با شرکت‌های بزرگ کامپیوتری و همون شرکت سرمایه‌گذاری اول، ARD. حتی یه دوره از سیلیکون ولی جلوتر بود. پس چرا آخرش سیلیکون ولی برد؟

یه پژوهشگر به اسم آنالی ساکسنیان (AnnaLee Saxenian) سال ۱۹۹۴ کتابی نوشت که این دو منطقه رو مقایسه می‌کرد. حرف اصلیش این بود: شرکت‌های بوستون بیشتر بسته و جدا از هم بودن؛ هر کدوم همه‌چیز رو خودش می‌ساخت، رازهاش رو نگه می‌داشت و کارمندها سال‌ها یه جا می‌موندن. توی سیلیکون ولی، آدم‌ها راحت از یه شرکت به شرکت دیگه می‌رفتن، توی کافه‌ها و دورهمی‌ها با رقیب‌ها حرف می‌زدن، و فکرها تند جابه‌جا می‌شد. وقتی دنیا از کامپیوترهای بزرگ به سمت کامپیوترهای کوچیک و شخصی رفت، این شبکه‌ی باز خیلی سریع‌تر خودش رو با تغییر جور کرد.

یه دلیل قانونی هم معمولا کنار این گفته می‌شه: توی ایالت کالیفرنیا، قرارداد «عدم رقابت» (Non-compete)، یعنی قراردادی که کارمند رو تا مدتی از کار کردن برای رقیب منع می‌کنه، تقریبا اجرا نمی‌شه. پس یه مهندس می‌تونست فردای استعفاش شرکت خودش رو بسازه. همین، ساختن شجره‌نامه‌ای مثل فرچایلد رو راحت‌تر کرد.

۱۹۷۶

کامپیوتر برای هر خونه

تا دهه‌ی ۷۰، کامپیوترها غول‌هایی بودن که یه اتاق کامل رو پر می‌کردن و فقط دولت‌ها، دانشگاه‌ها و شرکت‌های بزرگ داشتنشون. بعد تراشه‌ها کوچیک‌تر و ارزون‌تر شدن، و یه فرصت تازه پیدا شد: کامپیوتر برای آدم‌های معمولی.

سال ۱۹۷۶، استیو جابز و استیو وزنیاک شرکت اپل رو شروع کردن، که معروفه توی گاراژ خونه‌ی پدر و مادر جابز بود. چند سال بعد کامپیوتر شخصی وارد خونه‌ها شد و صدها شرکت تازه دورش ساخته شد، از سخت‌افزار تا نرم‌افزار. همین دهه، دو شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر معروف هم سال ۱۹۷۲ ساخته شدن، که هنوز هم جزو مهم‌ترین‌هان. یعنی پول خطرپذیر هم با این موج بزرگ شد.

این موج یه درس داشت که بعدها بارها تکرار شد: وقتی یه فناوری ارزون و همه‌گیر می‌شه، یه عالمه فرصت تازه دورش باز می‌شه. درس چرا الان همین رو برای ایده‌ی شما می‌سنجه.

سهم برای همه

یه نوآوری دیگه‌ی این دره، کمتر دیده می‌شه ولی خیلی مهم بود: دادن سهم به کارمندها. شرکت‌های تازه پول نداشتن به مهندس‌های خوب حقوق بزرگ بدن، پس به جاش بهشون «اختیار خرید سهام» (Stock Option) می‌دادن؛ یعنی حق اینکه بعدا بخشی از سهام شرکت رو با قیمت امروز بخرن. اگه شرکت بزرگ می‌شد، این سهم‌ها خیلی ارزشمند می‌شدن.

این کار دو تا اثر داشت. اول اینکه آدم‌های خوب حاضر می‌شدن ریسک کنن و به یه شرکت کوچیک بیان، چون توی بردش شریک بودن. دوم اینکه وقتی یه شرکت موفق می‌شد، ده‌ها کارمندش هم پولدار می‌شدن، و خیلی‌هاشون همون پول رو یا روی استارتاپ خودشون می‌ذاشتن یا روی استارتاپ دیگران. یعنی موفقیت یه شرکت، پول و آدم برای نسل بعد می‌ساخت. درس سهام کارکنان طرز کارش رو کامل می‌گه.

کلمه‌ی استارتاپ رایج می‌شه

توی همین دهه‌ی ۷۰، کلمه‌ی «استارتاپ» به معنی امروزیش، یعنی کسب‌وکار تازه‌ای که می‌خواد تند رشد کنه، توی مجله‌های تجاری آمریکا رایج شد. تا اون موقع این ترکیب بیشتر به معنی «راه انداختن» یه دستگاه یا کار بود.

جالبه که تقریبا بیست سال طول کشید تا این کلمه از نوشته‌های تخصصی بیاد توی زبان روزمره. اون اتفاق با موج بعدی افتاد: اینترنت. داستان خود کلمه رو درس استارتاپ چیست گفته.

۱۹۹۵

اینترنت و تب طلا

اوایل دهه‌ی ۹۰، وب و مرورگر به آدم‌های معمولی رسید. نقطه‌ی معروفش ۹ اوت ۱۹۹۵ئه، روزی که سهام شرکت نت‌اسکیپ (Netscape)، که یه مرورگر ساخته بود، توی بورس عرضه شد و قیمتش همون روز اول خیلی بالا رفت. خیلی‌ها این روز رو شروع «تب طلای اینترنت» می‌دونن.

بعدش هر کسی که یه ایده‌ی اینترنتی داشت، راحت پول پیدا می‌کرد. شرکت‌ها اسمشون رو با «دات‌کام» (.com) تموم می‌کردن، و فقط داشتن همین اسم، گاهی ارزش شرکت رو بالا می‌برد. کلمه‌ی استارتاپ همین سال‌ها همه‌گیر شد، و میلیون‌ها نفر برای اولین بار فهمیدن یه شرکت کوچیک تازه می‌تونه توی چند سال به یه غول تبدیل بشه.

۲۰۰۰

حباب دات‌کام

«حباب دات‌کام چیست» یکی از پرجستجوترین سوال‌های این موضوعه. حباب (Bubble) توی اقتصاد یعنی وقتی قیمت یه چیز خیلی بیشتر از ارزش واقعیش بالا می‌ره، فقط چون همه فکر می‌کنن باز هم بالاتر می‌ره. مثل یه حباب صابون که هی بزرگ‌تر می‌شه، تا یهو می‌ترکه.

اواخر دهه‌ی ۹۰ همین اتفاق برای شرکت‌های اینترنتی افتاد. خیلی‌هاشون هیچ درآمدی نداشتن، یا هر چی می‌فروختن ضرر می‌کردن، ولی ارزششون توی بورس میلیاردها دلار بود. شاخص نزدک (Nasdaq)، که بیشتر شرکت‌های فناوری توشن، ۱۰ مارس ۲۰۰۰ به اوجش رسید. بعد حباب ترکید: تا اکتبر ۲۰۰۲ این شاخص حدود ۷۸ درصد افت کرد، صدها شرکت اینترنتی بسته شدن و خیلی‌ها کارشون رو از دست دادن.

چرا ترکید؟ ساده‌ش اینه که آخرش واقعیت برمی‌گرده: شرکتی که پول درنمیاره و هر ماه خرج می‌کنه، یه روز پولش تموم می‌شه. وقتی سرمایه‌گذارها این رو دیدن، دیگه پول ندادن، و یکی‌یکی شرکت‌ها افتادن.

چیزی که از ترکیدن موند

ترکیدن حباب برای خیلی‌ها فاجعه بود، ولی همه‌چیزش بد نبود. سه چیز ازش موند که موج بعدی رو ساخت. اول، کابل‌ها و زیرساخت اینترنت که توی اون سال‌ها کشیده شده بود، سر جاش موند و ارزون‌تر شد. دوم، هزاران آدم باتجربه که یاد گرفته بودن یه شرکت اینترنتی چطور ساخته می‌شه. سوم، یه درس بزرگ: رشد بی مدل درآمد، به جایی نمی‌رسه.

چند تا از شرکت‌هایی که از اون دوره جون سالم به در بردن، چون مدل درآمد واقعی داشتن، بعدها جزو بزرگ‌ترین شرکت‌های دنیا شدن. یعنی حباب، شرکت‌های بی‌پایه رو از بین برد و شرکت‌های واقعی رو نگه داشت. درس اقتصاد واحد دقیقا همون چیزیه که خیلی از شرکت‌های اون دوره نداشتن.

۲۰۰۶

شروع ارزون شد

تا اوایل دهه‌ی ۲۰۰۰، یه استارتاپ اینترنتی برای شروع باید سرور می‌خرید، جا اجاره می‌کرد و نرم‌افزارهای گرون می‌خرید؛ یعنی پیش از اولین مشتری، کلی پول لازم داشت. بعد چند تا تغییر پشت سر هم افتاد.

نرم‌افزارهای رایگان و متن‌باز زیاد شدن. سال ۲۰۰۶ آمازون سرویس ابری خودش (AWS) رو راه انداخت و کم‌کم بقیه هم اومدن: به جای خریدن سرور، می‌شد ساعتی اجاره کرد و فقط به اندازه‌ی مصرف پول داد. سال ۲۰۰۷ آیفون اومد و سال ۲۰۰۸ فروشگاه اپ، یعنی یه تیم کوچیک می‌تونست یه اپ بسازه و مستقیم به میلیون‌ها گوشی برسونه.

نتیجه‌ش این بود که هزینه‌ی امتحان کردن یه ایده خیلی پایین اومد. دیگه لازم نبود پیش از امتحان، میلیون‌ها دلار جمع کنید. این خودش کل شکل کار رو عوض کرد: حالا می‌شد اول ارزون امتحان کرد، بعد پول گرفت.

۲۰۰۵

شتاب‌دهنده‌ها

سال ۲۰۰۵، پل گراهام و چند همکارش یه کار تازه کردن: به جای اینکه یکی‌یکی روی استارتاپ‌ها پول بذارن، یه گروه از تیم‌های خیلی تازه رو با هم انتخاب کردن، به هر کدوم پول کمی دادن در برابر سهم کوچیک، و چند ماه کنار هم آموزششون دادن، تا آخر دوره جلوی سرمایه‌گذارها ارائه بدن. اسمش رو گذاشتن وای‌کامبینیتور (Y Combinator).

این مدل که بهش «شتاب‌دهنده» (Accelerator) می‌گن، خیلی زود توی همه‌ی دنیا تکرار شد. فایده‌ش این بود که آدم‌های بی‌تجربه، توی چند ماه، چیزهایی یاد می‌گرفتن که قبلا سال‌ها طول می‌کشید، و به سرمایه‌گذارها وصل می‌شدن. درس شتاب‌دهنده چیست می‌گه این دوره‌ها چطور کار می‌کنن و به درد کی می‌خورن.

روش علمی‌تر

توی همین سال‌ها، چند نفر سعی کردن کار ساختن استارتاپ رو از «حدس و شانس» به یه روش منظم‌تر تبدیل کنن. استیو بلنک روشی به اسم «توسعه‌ی مشتری» (Customer Development) رو مطرح کرد: پیش از ساختن، برید بیرون و با مشتری حرف بزنید. شاگردش اریک ریز، سال ۲۰۱۱ کتاب «استارتاپ ناب» (The Lean Startup) رو نوشت که می‌گفت با چرخه‌ی کوتاه ساختن، سنجیدن و یاد گرفتن، زودتر بفهمید راه درسته یا نه.

این فکرها خیلی سریع همه‌گیر شدن و امروز تقریبا هر دوره‌ی استارتاپی دنیا روشون سواره. کلمه‌هایی مثل MVP و پیوت از همین دوره اومدن. خیلی از درس‌های همین مسیر، مثل استارتاپ ناب و MVP چیست، از همین دوره‌ان.

۲۰۱۳

یونیکورن‌ها و همه‌گیری جهانی

دهه‌ی ۲۰۱۰، استارتاپ‌ها از یه چیز آمریکایی تبدیل شدن به یه چیز جهانی. تقریبا هر کشوری شتاب‌دهنده، سرمایه‌گذار و رویدادهای استارتاپی خودش رو پیدا کرد، و شهرهای زیادی سعی کردن «سیلیکون ولی» خودشون رو بسازن.

سال ۲۰۱۳ اسم «یونیکورن» برای استارتاپ‌های با ارزش یک میلیارد دلار یا بیشتر گذاشته شد، چون اون موقع کمیاب بودن. چند سال بعد تعدادشون خیلی زیاد شد، و پول زیادی وارد این دنیا شد. این دوره هم مثل همیشه رونق و رکود داشت: وقتی پول ارزون بود، ارزش‌ها خیلی بالا رفتن، و وقتی پول گرون شد، خیلی‌هاشون پایین اومدن.

۲۰۲۲

موج هوش مصنوعی

از اواخر سال ۲۰۲۲، با همه‌گیر شدن چت‌بات‌ها و هوش مصنوعی مولد، یه موج تازه شروع شد. مثل موج‌های قبلی، یه فناوری تازه یهو ارزون و در دسترس شد، و صدها هزار نفر دارن روش کار تازه می‌سازن.

این موج هم همون الگوهای همیشگی رو داره: فرصت‌های واقعی، هیجان زیاد، پول زیاد، و احتمالا یه روز برگشت واقعیت. کسایی که از تاریخ درس گرفتن، می‌دونن سوال اصلی همون سوال همیشگیه: آیا این کار برای یه نفر واقعا ارزش داره و اون آدم حاضره براش پول بده؟ درس استارتاپ هوش مصنوعی این موج رو جدا بررسی می‌کنه.

هاب‌های دیگه‌ی دنیا

امروز سیلیکون ولی هنوز بزرگ‌ترینه، ولی تنها نیست. هر منطقه‌ای که اون چهار ستون (دانشگاه، صنعت، پول و فرهنگ) رو کنار هم جمع کرد، هاب خودش رو ساخت؛ از نیویورک و لندن و برلین تا تل‌آویو، بنگلور، سنگاپور، پکن و شنژن. هر کدوم هم بیشتر توی یه چیز قوی شدن: یکی توی پرداخت و مالی، یکی توی سخت‌افزار، یکی توی نرم‌افزار سازمانی.

یه چیز دیگه هم عوض شد: با اینترنت و کار از راه دور، مخصوصا بعد از سال ۲۰۲۰، دیگه لازم نیست همه‌ی تیم توی یه شهر باشن. خیلی از استارتاپ‌های امروز از روز اول تیمشون توی چند کشوره. با این حال، هنوز هم جمع شدن آدم‌ها کنار هم، توی رویدادها و دورهمی‌ها، کلی فرصت می‌سازه که با اینترنت تنها ساخته نمی‌شه.

استارتاپ در ایران

توی ایران هم داستان کم‌وبیش همین الگو رو داشت، فقط دیرتر. فروشگاه‌های اینترنتی و سرویس‌های آنلاین از اواسط دهه‌ی ۸۰ شمسی شروع شدن؛ مثلا دیجی‌کالا سال ۱۳۸۵ کارش رو شروع کرد. اوایل دهه‌ی ۹۰ شمسی، با همه‌گیر شدن گوشی هوشمند و اینترنت موبایل، موج بزرگ‌تری اومد: اپ‌های تاکسی اینترنتی، سفارش غذا، فروشگاه اپ و سرویس‌های پرداخت، و همزمان اولین شتاب‌دهنده‌ها، رویدادهای استارتاپی و صندوق‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر داخلی هم راه افتادن.

یعنی همون چیزی که توی موج‌های جهانی دیدیم، اینجا هم تکرار شد: یه فناوری تازه (گوشی هوشمند) همه‌گیر شد و یه موج از استارتاپ‌ها دورش ساخته شد. استارتاپ‌های ایرانی چالش‌های خودشون رو هم داشتن، مثل دسترسی محدود به بازار و پرداخت‌های جهانی، و همین باعث شد خیلی‌هاشون نسخه‌ی بومی سرویس‌های جهانی رو برای بازار داخلی بسازن. درباره‌ی شکل‌های قانونی و حمایت‌های داخلی، درس‌های بخش «قانون و قرارداد» همین مسیر جدا صحبت می‌کنن.

موج‌ها کنار هم

اگه همه‌ی این داستان‌ها رو روی یه خط بذارید، یه الگوی روشن می‌بینید: هر چند سال یه فناوری تازه ارزون و همه‌گیر می‌شه، و یه موج از استارتاپ‌ها دورش ساخته می‌شه.

تراشه، کامپیوتر شخصی، اینترنت، موبایل و ابر، و حالا هوش مصنوعی. هر موج، روی موج قبلی ساخته شد: بی تراشه کامپیوتر شخصی نبود، بی کامپیوتر شخصی اینترنت نبود، و بی اینترنت و ابر، هوش مصنوعی امروزی نبود. یعنی اگه دنبال فرصت هستید، یکی از خوب‌ترین سوال‌ها اینه: «الان چه چیزی تازه ارزون و همه‌گیر شده که پنج سال پیش نبود؟»

رونق و رکود

یه الگوی دیگه هم توی این تاریخ تکرار می‌شه: رونق و رکود. وقتی یه موج تازه شروع می‌شه، هیجان زیاد می‌شه، پول راحت پیدا می‌شه و ارزش شرکت‌ها بالا می‌ره. بعد یه جایی واقعیت برمی‌گرده، پول کم می‌شه، و خیلی از شرکت‌ها، مخصوصا اون‌هایی که مدل درآمد درستی نداشتن، می‌افتن.

این برای شما چه معنی‌ای داره؟ اول اینکه هیچ دوره‌ای همیشگی نیست؛ اگه الان پول راحته، ممکنه فردا نباشه، پس جوری بسازید که با پول کمتر هم سرپا بمونید. دوم اینکه خیلی از شرکت‌های موفق، توی دوره‌های رکود ساخته شدن، چون اون موقع رقیب کمتره و آدم‌های خوب راحت‌تر پیدا می‌شن.

افسانه‌ی گاراژ

«شروع از گاراژ» یکی از معروف‌ترین تصویرهای استارتاپه. ولی خوبه بدونید این تصویر بیشتر یه نماده تا یه قانون. مثلا خود استیو وزنیاک بعدها گفته بیشتر کار اپل اون‌طوری که معروفه توی گاراژ انجام نمی‌شد، و گاراژ بیشتر جای جمع شدن و نشون دادن بود.

حرف اصلی گاراژ اینه که می‌شه با امکانات خیلی کم شروع کرد؛ نه اینکه حتما باید گاراژ داشته باشید یا اینکه هر کسی توی گاراژ شروع کنه، موفق می‌شه. کار واقعی، یعنی پیدا کردن مشتری، ساختن چیزی که می‌خوان و پول درآوردن، هر جایی انجام بشه، همون کار سخته.

درس این تاریخ برای امروز

از این هشتاد سال تاریخ، پنج تا درس درمیاد که امروز هم به کار شما میاد:

  1. فرصت از تغییر میاد. هر موج با یه فناوری تازه‌ی ارزون شروع شد؛ ببینید الان چی تازه عوض شده.
  2. مدل درآمد، دیر یا زود مهمه. حباب دات‌کام یاد داد رشد بی درآمد، آخرش می‌ترکه.
  3. آدم‌ها از هم یاد می‌گیرن. شجره‌نامه‌ی فرچایلد نشون داد کار کردن کنار آدم‌های خوب، خودش یه مدرسه‌ست.
  4. هیچ رونقی همیشگی نیست. جوری بسازید که توی روزهای سخت هم بمونید.
  5. امکانات کم، مانع شروع نیست. از گاراژ تا ابر، شروع هر بار ارزون‌تر شده؛ امروز ارزون‌تر از هر وقت دیگه‌ای می‌شه یه ایده رو امتحان کرد.

اشتباه‌های رایج

  • «سیلیکون ولی یه شهره.» یه منطقه‌ست با چند شهر، در جنوب خلیج سان‌فرانسیسکو.
  • «استارتاپ با اینترنت شروع شد.» ریشه‌هاش به دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ و صنعت الکترونیک و تراشه برمی‌گرده.
  • «حباب دات‌کام یعنی اینترنت شکست خورد.» اینترنت موند و بزرگ‌تر شد؛ شرکت‌های بی‌مدل درآمد افتادن.
  • «برای موفقیت باید از گاراژ شروع کرد.» گاراژ نماده؛ کار واقعی مهمه، نه جاش.
  • «این بار فرق داره و پول همیشه راحت می‌مونه.» تاریخ نشون داده رونق و رکود همیشه برمی‌گرده.

قدم بعدی

یه تمرین کوچیک: یه کاغذ بردارید و بنویسید توی پنج سال گذشته چه فناوری یا چه رفتاری توی زندگی خودتون یا اطرافیان ارزون و همه‌گیر شده که قبلا نبود. همین فهرست، جای خوبیه برای پیدا کردن فرصت‌های امروز.

حالا که می‌دونید استارتاپ‌ها از کجا اومدن، قدم بعدی اینه که ببینید یه استارتاپ از ایده تا رشد از چه مرحله‌هایی رد می‌شه.

درس بعد: مراحل راه‌اندازی استارتاپ

جمع‌بندی. آنچه از این درس با خودتان می‌برید.

  • استارتاپ امروزی از سیلیکون ولی اومده، جایی که دانشگاه، صنعت، پول خطرپذیر و فرهنگ کنار هم جمع شدن.
  • اولین شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر مدرن سال ۱۹۴۶ ساخته شد؛ پول در برابر سهم، روی کارهای پرخطر.
  • از آدم‌های یه شرکت (فرچایلد، ۱۹۵۷) ده‌ها شرکت دیگه زاده شدن؛ این زنجیره، دره رو ساخت.
  • حباب دات‌کام سال ۲۰۰۰ ترکید و یاد داد بی مدل درآمد، رشد به جایی نمی‌رسه.
  • از ۲۰۰۵ به بعد، شتاب‌دهنده‌ها، ابر و موبایل شروع رو ارزون کردن و استارتاپ همه‌گیر شد.

خودتون رو بسنجید

۱۵ پرسش، هر بار تازه از میان ۳۰ پرسش این درس. آخرش فقط کارنامه رو می‌بینید: چند تا درست، چند تا نادرست.

خودتون رو بسنجید

۱۵ پرسش

  • هر بار پرسش‌ها و ترتیب گزینه‌ها عوض می‌شه.
  • تا آخر نمی‌گیم کدوم جواب درست بوده؛ می‌تونید برگردید و جوابتون رو عوض کنید.
  • آخرش کارنامه می‌گیرید: چند تا درست، چند تا نادرست.
  • اگه وسطش بستید، دوباره که باز کنید از همون‌جا ادامه می‌دید.

فصل‌های این درس