افسانههای استارتاپ
جواب کوتاه
خیلی از حرفهایی که دربارهی استارتاپ زیاد میشنوید، مثل قصهان: ایدهی ناب همهچیزه، ایده رو میشه فروخت، موفقیت یکشبه میاد، بنیانگذار باید جوون و تنها و نابغه باشه، اولی همیشه برندهست، بی سرمایهگذار نمیشه. واقعیت معمولا برعکسه: کار و اجرا از ایده مهمتره، موفقها سالها کار کردن، سن پررشدترین بنیانگذارها حدود ۴۵ ساله، و بیشتر کسبوکارها بی سرمایهی خطرپذیر شروع میشن.
یه کتاب قصه
قصههای بچگی رو یادتونه؟ «روزی روزگاری یه پسر فقیر بود که یه شب گنج پیدا کرد». قصهها قشنگن، ولی کسی بر اساسشون زندگیش رو برنامهریزی نمیکنه.
دربارهی استارتاپ هم یه عالمه قصه دستبهدست میشه. «یه جوون بیستساله دانشگاه رو ول کرد، توی گاراژ یه ایدهی ناب زد و یکشبه میلیاردر شد». مشکل اینه که خیلیها این قصهها رو باور میکنن و بر اساسشون تصمیم میگیرن: شغلشون رو ول میکنن، ایدهشون رو از همه قایم میکنن، یا اصلا شروع نمیکنن چون فکر میکنن دیگه سنشون گذشته.
توی این درس هفده تا از این قصهها رو میخونیم. هر کدوم یه صفحهست: بالاش قصه با همون «روزی روزگاری»، و زیرش، مثل یادداشتی که با خودکار توی حاشیهی کتاب نوشته شده، واقعیت، با یه مثال و یه منبع. آخر درس هم چهار تا سوال یاد میگیرید که با هر قصهی تازهای خودتون امتحانش کنید.
چرا افسانه ساخته میشه
افسانهها از هوا نمیان. سه تا دلیل اصلی دارن.
اول، فقط برندهها بلندگو دارن. از هزار نفر که یه کار رو شروع کردن، فقط داستان اون یکی که موفق شد توی خبرها و کتابها میاد. به این خطا میگن سوگیری بازمانده (Survivorship Bias)، که توی درس چرا بیشتر استارتاپها شکست میخورند با داستان هواپیماهای جنگ دیدیمش.
دوم، قصهی کوتاه بهتر از واقعیت بلند جا میفته. «یکشبه موفق شد» یه جملهست؛ «هفت سال کار کرد، سه بار مسیر عوض کرد و دو بار نزدیک بود ورشکست بشه» یه کتاب.
سوم، بعضیها از قصه سود میبرن. مثلا کسی که دورهی «یکشبه میلیونر شو» میفروشه، دوست داره شما باور کنید یکشبه میشه. برای همین یکی از سوالهای آخر درس اینه: «کی از این قصه فایده میبره؟».
ایدهی ناب همهچیزه
روزی روزگاری… یه نفر یه ایدهی ناب و بینظیر به ذهنش رسید که هیچکس تا حالا بهش فکر نکرده بود، و همین ایده ثروتمندش کرد.
ولی واقعیت: ایده شروعه، نه همهی کار. معمولا وقتی یه ایده به ذهن شما رسیده، به ذهن چند نفر دیگه هم رسیده. فرق رو اجرا میسازه: کی زودتر مشتری رو پیدا کرد، کی بهتر ساخت، کی دووم آورد.
مثلا فرض کنید دو نفر همزمان به فکر یه اپ نوبتدهی آرایشگاه افتادن. یکی شش ماه روی طراحی کار کرد و هنوز با هیچ آرایشگری حرف نزده. اون یکی همون هفتهی اول رفت پیش ده تا آرایشگر محله، فهمید مشکل اصلیشون نوبت نیست، کنسل شدن نوبته، و چیزی ساخت که همون رو حل میکرد. ایده یکی بود؛ نتیجه نه.
یه جور ساده بهش فکر کنید: ارزش یه کار از ضرب ایده در اجرا میاد. ایدهی خیلی خوب با اجرای صفر، میشه صفر. ایدهی معمولی با اجرای عالی، میتونه خیلی بزرگ بشه. پس بهجای گشتن دنبال ایدهی «ناب»، دنبال یه مشکل واقعی بگردید که خودتون میشناسیدش. درس ایده از کجا میاد همینه.
میشه ایدهی استارتاپی رو فروخت
روزی روزگاری… یه نفر ایدهش رو روی یه کاغذ نوشت، بردش پیش یه شرکت بزرگ و اونها به قیمت خیلی خوبی ازش خریدن.
ولی واقعیت: «فروش ایدهی استارتاپی» و «خرید ایدهی استارتاپی» زیاد جستجو میشه، ولی ایدهی تنها تقریبا هیچوقت خریدار نداره. چون همونطور که دیدیم، ایده بی اجرا ارزش کمی داره، و شرکتها و سرمایهگذارها هر هفته دهها ایدهی شبیه میشنون.
چیزی که خریده میشه، کاریه که روی ایده انجام شده: محصولی که ساخته شده، مشتریهایی که دارن پول میدن، تیمی که بلده، یا فناوریای که ثبت شده. مثلا اختراعی که بهعنوان اختراع ثبت شده (Patent) میتونه فروخته بشه، چون دیگه فقط یه فکر نیست؛ یه راهحل دقیق و ثبتشدهست.
پس اگه ایدهای دارید و میخواید ازش پول دربیارید، کوتاهترین راه اینه که کوچیکترین نسخهش رو بسازید و یه مشتری واقعی پیدا کنید. همین که یه نفر پول داد، کار شما ارزش پیدا کرده.
اگه بگم، ایدهم رو میدزدن
روزی روزگاری… یه نفر ایدهش رو به یه دوست گفت، دوستش رفت همون رو ساخت و میلیونر شد.
ولی واقعیت: این ترس خیلی رایجه و خیلی ضرر داره، چون آدمها رو از حرف زدن با مشتری و مشاور و همبنیانگذار دور نگه میداره؛ یعنی همون کاری که بیشتر از همه لازمه.
کسی که ایدهی شما رو بشنوه، فقط یه جمله شنیده. برای ساختنش باید همون هزار روزی رو بذاره که شما قراره بذارید، با همون ریسک، و معمولا خودش ایدهها و کارهای خودش رو داره. برای همین سرمایهگذارهای خطرپذیر معمولا حتی قرارداد عدم افشا (NDA، کوتاهشدهی Non-Disclosure Agreement، یعنی «قرارداد پنهان نگه داشتن») رو برای شنیدن یه ایده امضا نمیکنن.
البته یه جاهایی احتیاط لازمه، مثلا وقتی یه فناوری خاص یا یه راز ساخت دارید. ریزش، و اینکه کی قرارداد لازمه، توی درس ترس از دزدیده شدن ایده اومده. ولی برای بیشتر آدمها، خطر حرف نزدن خیلی بیشتر از خطر دزدیده شدنه.
موفقیت یکشبه
روزی روزگاری… یه اپ یه روز صبح منتشر شد و تا شب میلیونها نفر نصبش کردن.
ولی واقعیت: چیزی که توی خبرها میبینید، نوک کوه یخه. زیر آب، معمولا سالها کار، چند شکست و چند بار عوض کردن مسیر هست. خبر «یکشبه» روز موفقیت رو میگه، نه سالهایی که پشتش بود.
مثلا Slack، نرمافزار گفتگوی تیمی که خیلی از شرکتها ازش استفاده میکنن، از دل یه بازی آنلاین شکستخورده به اسم Glitch درآمد؛ تیم سه سال روی بازی کار کرد و وقتی بازی جواب نداد، ابزار گفتگویی که برای خودشون ساخته بودن رو به یه محصول تبدیل کردن. یوتیوب سال ۲۰۰۵ اول یه سایت دوستیابی ویدیویی بود. اینستاگرام هم از یه اپ اعلام حضور به اسم Burbn درآمد.
اولش یه چیز دیگه بودن
هر سه، پیش از اینکه معروف بشن، یه چیز دیگه بودن. یعنی پشت هر «یکشبه»، یه تغییر مسیر (پیوت، Pivot) و چند سال کار پنهونه. اگه کار شما شش ماهه هنوز «نترکیده»، این معمولا یعنی دارید همون مسیر عادی رو میرید، نه اینکه شکست خوردید.
باید جوون باشی و دانشگاه رو ول کنی
روزی روزگاری… یه جوون بیستساله دانشگاه رو نیمهکاره ول کرد و شرکتی ساخت که دنیا رو عوض کرد.
ولی واقعیت: چند تا داستان خیلی معروف این شکلی هست، ولی عددها یه چیز دیگه میگن. چهار پژوهشگر (آزولای، جونز، کیم و میراندا) با دادهی ادارهی سرشماری آمریکا، سن بنیانگذار شرکتهای تازه رو بررسی کردن و سال ۲۰۲۰ منتشرش کردن. میانگین سن بنیانگذارها حدود ۴۲ سال بود، و برای پررشدترین شرکتها، یعنی از هر هزار تا یکی، حدود ۴۵ سال.
حتی یه نکتهی جالبتر هم پیدا کردن: یه بنیانگذار ۵۰ ساله حدود دو برابر یه بنیانگذار ۳۰ ساله احتمال داشت یکی از این شرکتهای خیلی پررشد رو بسازه. چرا؟ چون تجربه، شناختن یه صنعت، آدمهایی که میشناسی و پساندازی که داری، همه کمک میکنن.
پس اگه چهل یا پنجاه سالتونه و فکر میکنید «دیگه دیره»، این قصه رو کنار بذارید. و اگه جوونید، لازم نیست حتما درس رو ول کنید؛ خیلیها کنار درس شروع کردن.
بنیانگذار تنها و نابغه
روزی روزگاری… یه نابغهی تنها، شبها توی اتاقش کد زد و یه شرکت بزرگ ساخت.
ولی واقعیت: پشت بیشتر شرکتهایی که اسم یه نفر روشونه، چند تا بنیانگذار و یه تیم بوده. رسانه معمولا یه چهره رو نشون میده چون داستان یه نفره راحتتر تعریف میشه.
پل گراهام (Paul Graham)، از بنیانگذارهای شتابدهندهی Y Combinator، سال ۲۰۰۶ یه نوشته داره به اسم «۱۸ اشتباهی که استارتاپها رو میکشه». اشتباه شمارهی یکش، تنها بودن بنیانگذاره. دلیلش سادهست: کار استارتاپ زیاد و سنگینه، روزهای بد زیاد داره، و کسی که کنارته هم کار رو تقسیم میکنه، هم اشتباههات رو زود میبینه، هم روزهای بد نگهت میداره.
البته بنیانگذار تنهای موفق هم هست، و گاهی تنها شروع کردن بهتر از شروع با شریک نامناسبه. این رو توی درس بنیانگذار تنها کامل گفتیم.
اولی همیشه برندهست
روزی روزگاری… یه شرکت اولین کسی بود که یه کار تازه رو شروع کرد، و چون اول بود، برای همیشه بازار مال اون شد.
ولی واقعیت: اول بودن گاهی کمک میکنه، ولی تضمین نیست. سال ۱۹۹۳، دو پژوهشگر بازاریابی به اسم گلدر و تلیس (Golder and Tellis) تاریخچهی ۵۰۰ برند در ۵۰ دستهی کالا رو بررسی کردن. حدود نصف شرکتهایی که اول اومده بودن (۴۷ درصد) شکست خوردن، و اونایی که موندن، بهطور میانگین فقط حدود ۱۰ درصد بازار رو داشتن.
مثالها زیادن. گوگل سال ۱۹۹۸ اومد؛ وقتی چند تا موتور جستجوی دیگه از سالها قبل بودن. فیسبوک سال ۲۰۰۴ اومد؛ بعد از شبکههای اجتماعیای مثل فرندستر (۲۰۰۲) و مایاسپیس (۲۰۰۳). اونهایی که دوم و سوم اومدن، از اشتباه اولیها یاد گرفتن.
پس اگه دیدید یکی قبلا ایدهی شما رو شروع کرده، ناامید نشید. سوال درست اینه که شما چه چیزی رو بهتر میتونید انجام بدید. درس تحلیل رقبا همین رو قدمبهقدم میگه.
بی سرمایهگذار نمیشه
روزی روزگاری… هر استارتاپی روز اول یه سرمایهگذار پیدا کرد و با پول اون شروع کرد.
ولی واقعیت: طبق گزارشهای بنیاد کافمن (Kauffman Foundation)، که روی کارآفرینی در آمریکا پژوهش میکنه، کمتر از یک درصد کسبوکارهای تازه سرمایهی خطرپذیر میگیرن. بیشترشون با پول خودشون، خانواده، وام یا درآمد همون اولین مشتریها شروع میکنن. به شروع با پول خود و بی سرمایهگذار میگن بوتاسترپ (Bootstrapping).
سرمایهی خطرپذیر برای یه جور خاص از کارهاست: کارهایی که اگه جواب بدن، خیلی خیلی سریع بزرگ میشن. برای خیلی از کارها، اصلا مناسب نیست، چون سرمایهگذار رشد خیلی تند و یه روز خروج میخواد. توی درس مراحل راهاندازی استارتاپ دیدیم که هر پلهی پول بعد از یه پلهی کار باز میشه.
پول همهچیز رو حل میکنه
روزی روزگاری… یه استارتاپ کلی پول جمع کرد و چون پول داشت، حتما موفق شد.
ولی واقعیت: پول یه کار درست رو تندتر میکنه، ولی یه کار اشتباه رو درست نمیکنه. فقط اشتباه رو بزرگتر و گرونتر میکنه. توی درس شکست، Quibi رو دیدیم که حدود ۱٫۷۵ میلیارد دلار جمع کرد و کمتر از هفت ماه بعد از راهافتادن بسته شد.
حتی پول زیاد گاهی ضرر هم داره. وقتی پول فراوونه، آدم زودتر استخدام میکنه، زودتر تبلیغ گنده میده و زودتر دفتر بزرگ اجاره میکنه؛ یعنی همون رشد زودرس که بزرگترین مار صفحهی بازی بود. خیلی از تیمها با پول کم، خلاقتر و دقیقتر کار میکنن، چون مجبورن.
برای شروع، باید شغلت رو ول کنی
روزی روزگاری… یه نفر یه روز استعفا داد، همهی پلهای پشت سرش رو خراب کرد، و چون راه برگشتی نداشت، موفق شد.
ولی واقعیت: دو پژوهشگر به اسم رافیی و فنگ (Raffiee and Feng) سال ۲۰۱۴ این رو بررسی کردن. کسانی که کار خودشون رو کنار شغلشون شروع کرده بودن، حدود ۳۳ درصد کمتر از کسانی که یکجا شغل رو ول کرده بودن شکست خوردن.
دلیلش منطقیه. وقتی هنوز حقوق دارید، مجبور نیستید با عجله تصمیم بگیرید؛ میتونید ایده رو آروم بسنجید و فقط وقتی ول کنید که نشونهی واقعی دیدید، مثلا چند مشتری که پول دادن. مثل اینه که یه پا رو روی زمین محکم نگه دارید و پای دیگه رو جای تازه بذارید.
البته یه جایی هست که کار نیمهوقت دیگه کافی نیست و رشد کار تماموقت لازم داره. ولی اون نقطه معمولا بعد از اولین مشتریهاست، نه روز اول.
هر چی بیشتر کار کنی، بهتر
روزی روزگاری… بنیانگذار موفق هفتهای صد ساعت کار کرد، کم خوابید و همین رازش بود.
ولی واقعیت: کار استارتاپ زیاده، این درسته. ولی بیشتر ساعت کار کردن، همیشه بیشتر کار انجام دادن نیست. جان پنکاول (John Pencavel)، اقتصاددان دانشگاه استنفورد، سال ۲۰۱۵ نشون داد که بعد از حدود ۵۰ ساعت در هفته، کاری که آدم توی هر ساعت انجام میده تند پایین میاد، و کاری که توی ۷۰ ساعت انجام میشه، تقریبا همونیه که توی ۵۵ ساعت انجام میشد.
یعنی اون ۱۵ ساعت اضافه، بیشتر خستگیه تا کار. و خستگی اشتباه میاره: کدی که باید دوباره نوشته بشه، تصمیمی که با ذهن خسته گرفته شده. درس سلامت و فرسودگی بنیانگذار این رو کامل میگه.
اول باید کامل باشه، بعد عرضه
روزی روزگاری… یه تیم سه سال روی محصولش کار کرد تا بینقص شد، و روز اول همه عاشقش شدن.
ولی واقعیت: محصولی که سه سال بی مشتری ساخته شده، معمولا پر از چیزهاییه که کسی لازمشون نداشت. رید هافمن (Reid Hoffman)، بنیانگذار لینکدین، یه حرف معروف داره با این مضمون: اگه از نسخهی اول محصولتون خجالت نمیکشید، دیر عرضه کردید.
منظورش این نیست که چیز خراب بدید دست مردم. منظورش اینه که کوچیکترین نسخهای که مشکل اصلی رو حل میکنه، زود بره دست آدمهای واقعی، تا از اونها یاد بگیرید بقیهش چی باشه. به این میگن MVP، کمینه محصول پذیرفتنی؛ درس MVP چیست همینه.
استارتاپ یعنی اپ و فناوری
روزی روزگاری… استارتاپ یه اپ موبایله که چند تا برنامهنویس توی یه دفتر شیک ساختن.
ولی واقعیت: استارتاپ یعنی یه کار تازه که هنوز جواب درست رو نمیدونه و با آزمودن دنبالش میگرده (درس استارتاپ چیست). این کار میتونه یه اپ باشه، ولی میتونه یه روش تازهی پرورش گیاه، یه خدمت تازهی مراقبت از سالمند یا یه مدل تازهی آموزش هم باشه.
فناوری معمولا کمک میکنه کار سریعتر بزرگ بشه، ولی خود فناوری استارتاپ نیست. اگه برنامهنویس نیستید، این یعنی راه برای شما هم بازه؛ خیلی از استارتاپها رو کسایی ساختن که یه صنعت رو خوب میشناختن و بعد برنامهنویس پیدا کردن. حتی میشه نسخهی اول رو بی برنامهنویسی ساخت؛ درس MVP بدون برنامهنویسی همینه.
شکست یعنی پایان
روزی روزگاری… یه نفر یه بار شکست خورد و دیگه هیچکس بهش اعتماد نکرد.
ولی واقعیت: چهار پژوهشگر (گامپرز، کوولنر، لرنر و شارفستاین) سال ۲۰۱۰ بنیانگذارهای استارتاپهایی که سرمایهی خطرپذیر گرفته بودن رو بررسی کردن. اونایی که قبلا یه بار موفق شده بودن، شانس بیشتری داشتن. ولی اونایی که قبلا شکست خورده بودن، تقریبا هماندازهی کسانی بودن که بار اولشون بود. یعنی شکست قبلی شانس رو کم نکرده بود.
چیزی که آبروی شما رو نگه میداره، شکست نخوردن نیست؛ اینه که چطور ببندید. اگه با تیم و مشتری و سرمایهگذار صادق باشید و کار رو درست ببندید، معمولا همون آدمها برای کار بعدیتون کنارتون میان.
بسازید، مشتری خودش میاد
روزی روزگاری… یه تیم بهترین محصول دنیا رو ساخت، روز اول درش رو باز کرد و مردم صف کشیدن.
ولی واقعیت: حتی بهترین محصول هم اگه کسی ندونه وجود داره، خریدار نداره. مثل یه مغازهی خیلی خوب وسط بیابونه؛ درش بازه، ولی کسی از اونجا رد نمیشه. رسوندن محصول به مشتری خودش یه کار جدا و سخته، و خیلی وقتها از ساختن محصول سختتره.
برای همین از روز اول، کنار ساختن، به این فکر کنید که اولین ده مشتری رو از کجا میارید: کجا جمع میشن، چی میخونن، از کی حرفشنوی دارن. یه قاعدهی خوب اینه که پیش از ساختن، یه فهرست از اسم بیست تا آدم واقعی بنویسید که فکر میکنید میخرن. اگه نتونستید بیست تا اسم بنویسید، این خودش یه نشونهست. درس ده مشتری اول همینه.
اول یه برنامهی کسبوکار ۵۰ صفحهای لازمه
روزی روزگاری… یه نفر شش ماه یه برنامهی کسبوکار کامل نوشت، با پیشبینی پنجسالهی فروش، و همهچیز دقیقا طبق همون پیش رفت.
ولی واقعیت: برنامهی کسبوکار بلند برای کاری خوبه که راهش معلومه، مثلا یه شعبهی تازه از یه رستوران که قبلا جواب داده. ولی استارتاپ هنوز جواب رو نمیدونه؛ پس پیشبینی پنجسالهش بیشتر حدسه تا برنامه. معمولا اولین ماههای تماس با مشتری، نصف اون صفحهها رو عوض میکنه.
بهجاش، یه صفحه کافیه که روشن بگه مشکل چیه، برای کیه، راهحل چیه، چطور پول درمیاد و مهمترین حدسها کدومن. بعد هر حدس رو با یه آزمایش بسنجید. به این یهصفحهایها میگن بوم (Canvas)؛ درس بوم ناب یادش میده. البته بعضی جاها، مثلا وام بانکی، هنوز برنامهی کامل میخوان؛ اون موقع مینویسیدش، ولی از روی چیزهایی که آزمودید.
استارتاپ یعنی پولدار شدن سریع
روزی روزگاری… یه نفر استارتاپ زد و دو سال بعد اونقدر پولدار شد که دیگه لازم نبود کار کنه.
ولی واقعیت: بیشتر بنیانگذارها سالهای اول حقوقشون کمتر از یه کار کارمندی مشابهه، و خیلیها اصلا حقوق نمیگیرن. بارتون همیلتون (Barton Hamilton)، اقتصاددان، سال ۲۰۰۰ درآمد آدمهایی که کار خودشون رو داشتن با کارمندهای مشابه مقایسه کرد: بعد از ده سال، بیشترشون حدود ۳۵ درصد کمتر از کارمندها درآمد داشتن.
یعنی پول بزرگ استارتاپ، اگه بیاد، معمولا از ارزش سهم شرکت میاد، اون هم بعد از سالها، و فقط برای اقلیتی که خیلی موفق میشن. برای همین آدمها معمولا به خاطر چیزهای دیگه هم استارتاپ میزنن: حل یه مشکلی که براشون مهمه، یاد گرفتن، و آزادی. اگه تنها دلیل شما پولدار شدن سریعه، درس بعد کمک میکنه صادقانه بسنجید که این راه برای شماست یا نه.
یه افسانهی کوچیکتر: «فقط یک درصد بازار»
این یکی رو بیشتر توی برنامهی کسبوکار میبینید: «بازار فلان کالا توی ایران ده هزار میلیارده؛ اگه فقط یک درصدش رو بگیریم، صد میلیارد فروش داریم». حساب درسته، ولی یه چیز رو جا انداخته: هیچ مشتریای خودبهخود جزو اون یک درصد نمیشه.
درستترش برعکسه. از پایین شروع کنید: چند تا مشتری رو واقعا میتونید پیدا کنید، هر کدوم چقدر میخره، و آوردن هر کدوم چقدر خرج داره. این حساب کوچیکتر و واقعیتره. ریزش توی درس اندازهی بازار: TAM، SAM و SOM اومده.
چهار سوال برای هر قصه
هفده تا قصه دیدیم، ولی فردا یه قصهی تازه میشنوید. این چهار سوال کمکتون میکنه خودتون بسنجیدش:
- منبعش کجاست؟ یه پژوهش با دادهی زیاد، یا یه نفر که داستان خودش رو تعریف کرده؟ داستان یه نفر جالبه، ولی قاعده نیست.
- چند نفر همین کار رو کردن و نرسیدن؟ اگه جوابش رو نمیدونید، احتمالا دارید فقط بازماندهها رو میبینید.
- استثناست یا قاعده؟ «فلانی ترک تحصیل کرد و موفق شد» یه استثنای معروفه. سوال اینه که بیشتر آدمهایی که موفق شدن، چی کار کردن.
- کی از این قصه فایده میبره؟ کسی که دوره یا محصول میفروشه، دلیل داره قصه رو قشنگتر از واقعیت تعریف کنه.
جدول خلاصه
قدم بعدی
حالا که قصهها رو از واقعیت جدا کردید، یه سوال مهمتر مونده: آیا استارتاپ، با همهی واقعیتهاش، برای خود شما مناسبه؟ درس بعد کمکتون میکنه خودتون و شرایطتون رو صادقانه بسنجید.
جمعبندی. آنچه از این درس با خودتان میبرید.
- ایدهی تنها ارزش کمی داره و خریدار نداره؛ ارزش توی اجرا و چیزیه که ساختید.
- موفقیت یکشبه معمولا نوک کوه سالها کار و چند تغییر مسیره.
- سن پررشدترین بنیانگذارها حدود ۴۵ ساله، و بیشترشون تیمی کار کردن.
- اول بودن تضمین نیست؛ خیلی از برندهها دوم و سوم اومدن.
- پیش از باور کردن هر قصه بپرسید: منبعش کجاست؟ چند نفر نرسیدن؟ استثناست یا قاعده؟ کی فایده میبره؟
خودتون رو بسنجید
۱۵ پرسش، هر بار تازه از میان ۳۰ پرسش این درس. آخرش فقط کارنامه رو میبینید: چند تا درست، چند تا نادرست.